|
|
شهيد حبيب الله نصيري
نام پدر : اسدالله تاريخ تولد:1340
تاريخ شهادت : 1360/3/10 محل شهادت : دزفول
چرا اين سرمايه دارن بايد داراي زندگي مرفع باشند ولي بسياري از مردم به خرج و زندگي خود نرسند .
حبيب الله نصيري در سال 1340 در روستاي خرماكلا از حومه قائم شهر در يك خانواده فقير و كم در آمد چشم به جهان گشود و دوران كودكي خود را با سختي ها و مشقت هاي زياد طي نمود ، در سن 6 سالگي جهت تحصيل به مدرسه ابتدايي راه يافت و با مشكلات و كمبودهاي زياد تا كلاس چهارم ابتدايي را در زادگاهش روستاي خرماكلا به پايان رساند و كلاس پنجم دبستان را در روستاي مجاور به نام افرا به پايان رساند . شهيد نصيري براي كسب بيشتر علم در سطح راهنمايي با توجه به فقر مادي در كلاس شبانه مشغول درس شد و براي اداره و امرار معاش خانواده اش به كار مي پرداخت كه به همين منظور سرانجام ترك تحصيل نمود و همراه پدرش دوشادوش او به كار كشاورزي پرداخت و براي پدر يك همدم و غمخوار و كشاورز خوب شده بود و مسئوليت و اداره خانواده اش را به عهده گرفت . شهيد نصيري در ابتدا تاسيس انجمن اسلامي وارد انجمن شد و به عنوان عضو مومن به انقلاب و وفادار به امام خميني رهبر انقلاب اسلامي ايران زحمات زيادي كشيده بود تا آنجا كه شبها در روستا و شهر به نگهباني مي پرداخت و در درگيري شهر با منافقين و ديگر ضد انقلابيون نقش بسزايي داشت و درگيري سختي كه بين نيروهاي حزب الهي با منافقين در بهشتي محله روي داده بود جزو يكي از پيشتازان پكسازي اين محله بود كه يكي از انبارهاي نشريات دروان گرائي و نوارهاي سازمان منافقين درآن جمع آوري شده بود جوانمردانه مبارزه نمود و آنها را به دست برادران حزب الله و با پاسدار كميته قرار داده بود . شهيد نصيري در تمام مدت فكر فقرا بود و هميشه با وضع رفاهي عده ي محدودي از سرمايه داران رنج مي برد ، براي اينكه بعضي نان شب ندارند بخورند با اينكه هميشه در تلاش كسب معاش خود مي باشند . شهيد نصيري با وجود مشكلات زياد غير از كار كشاورزي به كارهاي ديگري از قبيل چاه زني ، خشت زني در كوره آجر پزي در آفتاب سوزان تابستان و شبها با استفاده از نور برق به تلاش و كوشش مي پرداخت و هرگز كار كردن را عار دانست و از كار كردن باكي نداشت ، در همين جريان بود كه در تاريخ 7 / 10 / 59 خود را به ژاندارمري قائمشهر جهت سربازي معرفي كرد و در تاريخ 8 / 21 / 59 به خدمت سربازي اعزام شد و دوره تعليماتي خود را در پادگان چهل دختر به پايان رساند بعد از دوره ي تعليماتي به پادگان 21 حمزه تهران اعزام شد و سپس به كربلاي خوزستان راهي جبهه دزفول شد و بعد از مشخص شدن وضعيت خدمت به مرخصي آمد ، در اين ديدار اخلاقش ، رفتارش ، صحبتهايش آن چنان تغيير كرده بو كه براي همگان جاي تعجب بود ، هميشه در فكر فرو مي رفت و وقتي دوستانش از او سوال مي كردند كه چرا فكر مي كني آيا از جنگيدن مي ترسي ، جواب مي داد هرگز من از مردن خوفي ندارم بلكه فقط ناراحتي ام و چيزي كةبرايم رنج آور است خانواده ام است اگر من يك برادر مثل خودم در خانه داشتم اصلا براي پشت سر ناراحت نبودم و با كمال افتخار و خوشحالي با كافران مي جنگيدم .
شهيد نصيري در خرداد ماه مورخ 10 / 3 / 1360 در كربلاي دزفول بعد از بيست روز نبرد با لشكريان كفر صدامي بر اثر تركش خمپاره به شهادت رسيد و در 12 خرداد ماه سال 1360 پيكر پاكش بر فراز دست هاي برادران و خواهران حزب الهي و شهيد پرور قائمشهر با شكوه فراوان تشيع شد و سپس بعد از حمل در زادگاهش خرماكلا طي مراسم خاصي به خاك سپرده شد .
هر شب گل ذهنم شد سبز از رخ زيبايت
|
يك شب برسم بايد بر ريشه ي معنايت خواهم بزنم بوسه بر ساغر لبهايت خالي نبود هرگز در گوشه ي دل جايت بايد برسانم دل بر گردش فردايت روزي بچشم بايد يك جرعه زدريايت بر كاغذ عمر من خورده گل امضايت تا زنده شود قلبم از شادي عقبايت بوسه زده با چشم اش بر صورت زيبايت
|
هر شب گل ذهنم شد سبز از رخ زيبايت چون سايه نصيري جان محو شفقت هستم من مست كلام تو در شهر خموشانم تو زنده ي امروز ي در قرن دلم اي گل رقبله ي من مهري اي خون هدايت كن مثل دل يك بلبل با عطر توئم زنده زند پس تو نصيري جان بر خار غمم آتش انصاري گم گشته دنبال تو مي گردد |